2026-01-28

کاوه ای پیدا نخواهد شد، امید

دمی با رشید کاکاوند

از دیشب صدای پدری در گوشمم زمزمه می کند« سهراب بابا کجائی» و من همراه ناله و اضطراب او می گریم. می گریم برای جوانی که ندیده ام و نمی شناسم. می گریم و هم سوگ می شوم با گریه ها و ناله های پدران و مادرانی که داغدارند.
آنگاه سری می زنم به یوتیوب و دنبال رشید کاکاوند می گردم. او اشعار نغزی را که حق را فریاد می زند، می خواند و تفسیر می کند. این بار به سراغ مهدی اخوان ثالث می رود و از شعر« کاوه یا اسکندر» می گوید.
کاوه ای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
فرق کاوه با اسکندر در این است که کاوه پهلوان و قهرمان خودی است و اسکندر بیگانه و مهاجم. چه نکبت بار و سیاه و دردناک است، اوضاع سرزمینی که کسی آرزو کند که یک بیگانه بیاید و نجاتش دهد.
یک شاه عبّاسی لازم است که مثلا گران فروشی را در ایران تمام کند. یکی
مثل شاه عبّاس.  

2026-01-26

چرا آمدی ای 2026؟

ما مثلی داریم که می گوید 
ائششه یه الی چاتمیر، توتوب پالانی تاپدیر

من نیز دستم به مسبب اصلی نمی رسد و یکی را که هیچ ارتباطی با موضوع ندارد، مقصر می دانم. سال 2026 را و ژانویه اش را که سرآغاز این سال است. زبانم لال، خدا نکند،چرا که کی گویند سالی که نکوست از بهارش پیداستومن می ترسم از اولی که چنین شروع شد، آخرش را به کجا ختم خواهد کرد؟
می گویم سال 2026 چرا اینچنین بدقم هستی؟ چرا تا سر از تخم درآوردی، شاهد قتل عامی بزرگ شدی؟ زبانم بند آمده، قلم در دستم خون می گرید. بگذار بگریم و دیگر نویسم.
قورخ او گوندن، دامجی - دامجی آخان قانلارف آشیب داشیب بیرجه قانلی سئل اولا
*
پی نوشت: 18 و 19 دی ماه 1404 و لحظه ای سکوت

*

2026-01-20

قلم من

 چه بنویسم 

چند روزی پس از بی خبری از وطن و خانه پدری، موبایلم زنگ زد و عزیزان در وطن خبر دادند که ما زنده ایم و پس از یکی دو دقیقه، تماس موبایل با اجازه خودش قطع شد. فوری به هم وطنم زنگ زدم که خبر بدهم. او نیز می خواست به من خبر دهد که برادرش از فلان شهر زنگ زده و گفته که ما زنده ایم، اما از جوی ها خون جاری است.
کمی خاموش شدم، بهتر بگویم خفه خون گرفتم.
به خود گفتم هم اکنون قلم و کاغذ بیاورم و بنویسم. قلم و کاغذ می آورم تا پس از روزها و شبها نگرانی، چند سطری برای دل خودم بنویسم. قلم خشک است و نمی نویسد. به خیالم جوهرش تمام شده است. امّا او دارد در دنیای غمگین خود خون می گرید و من خبر ندارم. با زبان حال می گوید که حوصله نوشتن ندارد. می گوید که دارد می گرید و می نالد. سرزنشم می کند که بی خیالی و نمی گریی. می گویم:« قلم جان، بی خیالم نپندار که از بس گریه کردم، چشمه اشکم خشکیده. آرام باش و بگذار بنویسم.» او آرام می شود و من تلاش می کنم که مغزم را به کار بیاندازم. چه بنویسم؟ از کجا و چگونه شروع کنم؟ خودم هم نمی دانم. عقل وفکر و مغزم، همچون اشک چشمم خشک شده و چیزی برای نوشتن، بهتر بگویم جراتی برای نوشتن ندارم.
*
گلیب بو قارا گونلرین کئچر
آنام آغلاما، باجیم آغلاما
بالاوین داغی، اوریین سؤکر
آتام آغلاما، جانیم آغلاما
*

2026-01-16

از سر دلتنگی

روزگار این روزها چقدر سخت و کند می گذرد

از همان دوران جوانی به خاطر دارم که هر وقت دلم تنگ می شد، « برادر جان » داریوش را گوش می کردم. دو برادر داشتم. هر دو رفیق شفیقم بودند. بزرگترازدواج کرد و زیر سایه زن داداش ذوب و تمام شد. کوچکتر که صاف و بی غل و غش بود، دست در دست عزرائیل، رفت و هرگز برنگشت. از هم فرسنگها دور بودیم، اما به هنگام دلتنگی، درد دل را با حوصله گوش می کرد و آرام دلداری می داد. دستش خالی بود و دلش پر از عشق و محبت به قول ما« یاغماسایدی دا گؤرولدردی» حالا که احتیاج به درد دل و فریاد بر سر کسی دارم که با حوصله گوش کند، او نیست و داریوش به جای من برایش از دلتنگی ها می گوید.
برادر جان نمی دانی چه دلتنگم
برادر جان نمی دانی چه غمگینم
دلم تنگه از این تکرار بی رویا و بی لبخند
...

از پنج شنبه هفته گذشته صدای هیچیک ازعزیزانم  را در ایران نشنیده ام. اینترنت خاموش است و درهای این تنها وسیله ارتباطی با دنیای وطن بسته است.
آنچنان دلتنگ و نگران وطنم که مپرس.

2026-01-14

بلند آسمان جایگاه من است

 شهرام رستمی

سرتیپ شهرام رستمی، یکی از خلبانان برجسته ایرانی است. 18 خرداد 1327 در شهر اهر آذربایجان شرقی به دنیا آمد. او خلبان تک خال جنگنده اف 14 تام کت، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران است.
او در طول جنگ هشت سالۀ ایران و عراق، چند فروند هواپیمای عراقی  ( سه فروند داسو میراژ اف 1 – یک  فروند میگ – 25 و یک فروند میگ – 21 ) را سرنگون کرد. 

2026-01-10

وطن پرنده ی پر در خون

ای وای وطنم، جانم وطنم  

بیستم دی ماه است و اخبار را می شنوم و دلم به شدت تنگ می شود. سراغ تلفن می روم. به آبجی، خاله، دایی و... و... به ترتیب زنگ می زنم. کسی گوشی را برنمی دارد. پیام می فرستم و بی جواب می ماند. این دومین روزیست که تلفن هایم بی جواب مانده اند.
دفترم را باز می کنم تا از دلتنگی هایم بنویسم. از شانس بد من جوهرِ خودکارم خشک شده است. به سوی مداد می روم. نوک مدادم شکسته و مدادتراش نمی نویسد.
سراغ یوتیوب میروم و داریوش می خواند، بهتر بگویم که می نالد
*
وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شب
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیدهی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه میریزند
سحر دوباره بر میخیزند
بخوان که دوباره بخواند
این عشیره ی زندانی
گل سرود شکستن را
بگو که به خون بسراید
این قبیله ی قربانی
حرف آخر رستن را
با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه ی آزادی
اینک سرودن مردم
امروز ما امروز فریاد
فـردای ما روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره میخوانم
با تمامی یارانم گل سرود شکستن را
بگو که به خون میسرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را
بگو به ایران بگو به ایران
 

2026-01-07

به بهانه روزی که هفده دی بود

زورز  

  زورلا  زورلا گؤزللیک اولماز

هفده دی سال 1314 دستور کشف حجاب صادر شد. زمانی که مادربزرگ و عمه و خاله و ... مثل همۀ زنان و دختران دیگر وطن، باحجاب و نقاب بودند. یک باره فرمان کشف حجاب صادرو به دستورحکومت، زنان و مردان معبتر شهر ها را به شهرداری دعوت و امر به پیاده روی کردند. مادربزرگم می گوید:« لباس بلند پوشیدم و روسری هم با خود برداشتم. که اجازه سر کردن ندادند. ما زنان را کنار هم  ردیف کردند و شوهرانمان پشت سرمان، به راه افتادیم. در کوی و برزن گشتیم، تا پیر و جوان بدانند که در مقابل زور رضا شاه پهلوی، گردنمان نازک تر از تار موست ( بوینوموز قیل دان اینجه دیر) از آن پس، خانه نشین شدیم. نه از ترس شوهر و نه از خشم برادر، بلکه از شرم و خجالت، از زور تحقیری که رضا خان بر ما زنان تحمیل کرده بود. هفته ای یک بار به حمام می رفتیم، آن هم از پشت بامی به بام دیگر تا از کوچه و خیابان نگذریم، مبادا که مامورین ببینند و از ترس رضا خان چادر یا روسری را به زور از سر مان باز کنند. از آن روز به بعد رضا شاه پهلوی در میان ما لقب ( ایرضا قولدور) گرفت. او به این هم بسنده نکرده و مراسم ماه محرم و عاشورا را نیز ممنوع کرد. بعد از رفتن ایرضا قولدور، رعایت حجاب و مراسم عاشورا آزاد شد.
چند سالی از ازدواجمان نگذشته بود که آقای شوهر، به من گیر داد که باید چادرت را زمین بگذاری و با روسری از خانه بیرون بیایی. روز اول حس بسیار بدی داشتم. چقدر خجالت و اذیت شدم. گوئی که مردم کار و باری ندارند و مرا که بی چادر هستم و بسیار غیرعادی دیده می شوم، نگاه و مسخره می کنند. برای همین هم هیچوقت دلم نمیخواست با او جائی بروم.
من خودِ چادر را با هر رنگ و شکلی دوست دارم. هنوز هم که هنوز است در هوای خنک بهاری چادر به سر به بالکن می روم و چایی یا قهوه ام را نوش جان می کنم.
*
دوست دارم اینجا خطاب به مسئولین محترم، با صدای بلند فریاد بزنم:« جان آقاجان هایتان دست ازسر این مردم بردارید. دیدید و دیدیم و می بینید و می بینیم که زورنان گؤزللیک اولمویوب، اولماز

2026-01-05

کؤچمک


ائودن ائوه کؤچدوم، ائوجان ائویم داغیلدی، کنددن کنده کؤچدوم، کند جان ائویم داغیلدی
کؤچمک، نه دئمک؟ یوک – یاپینی ییغیب و ( ائودن ائوه، شهردن شهره، اولکه دن اولکه یه) چکیب گئتمک. غربت ائله دوشمک. هله کؤرپولری دالیسیجاق ییخان لار، برک یازیق اولورلار.
یئتیردیین اولکه ده، دیل بیلمیرسن، الفبادان باشلیرسان. ایش آختاریرسان. بیر تیکه حلال چؤرک تاپماق اوچون باشدان باشلیرسان. اللرین قابار اولور. گئجه چاغی یاتماغا گئدیرسن، آیاقلارین یورغونلوقدان سیزیم – سیزیم سیزیلدیر. ساباح تئزدن، یاری یوخولو- یاری اویاق، آیاغا قالخیب، گئنه ده ایشه گئدیرسن. بئله لیکله عؤمرون گئدیر. دای سنه قالان غربتین آجی سی. آنا – اتا حسرتی قالیر.
سونوندا اوشاقلاریوی بیر گونه چیخاردیب، ایکی الین دعادا، آللاها شکر ائدیرسن. اونلار اوخویوب، ایش صاحابی اولوب، گونه چیخینجا، توکلرین بیر – بیر سلاما گلیر. ایندی دای اوشاقلاردان فیکرن آسوده اولوب. اوتوز ایل غربت ده یاشاماقدان سونرا، راحاتلیغا چیخیب، ایندی وطنه دؤنوم دئدیکده، بیر باخیرسان، آتا یوخ! آنا یوخ! قارداش یوخ! آتا اوجاغی سؤنوب، قاپی سی باغلی قالیب. هارا گئدیرسن آی یازیق؟
ائل کؤچوب، یوردو قالیب.
*
عزیزیم کتان یاخجی

گئیمه یه کتان یاخجی  
دونیا جنت اولسادا  
گئنه ده وطن یاخجی

*

2026-01-04

اورقیه آنامین بیر نئچه بایاتیلاریندان

آمان دنیا الیندن

اورکیم توتولاندا، بایاتیلار آچارلار، گؤزلریمن آغلایاندا، بایاتیلار اوودارلار. نه دئییم بو دنیانین آجیماسیز حالیندان، گؤز یاشاردارن سازیندان
*
عزیزینم قان قوسام
قان اندرم قان قوسام
نئینیرم قیزیل تشتی
ایچینه من قان قوسام
*
آپارار تاتار منی   
مین درده سالار منی   
نامرد گلیب مرد اولماز  
دشمنه ساتار منی   
*
آراز آشاندا آغلار   
کور قوووشاندا آغلار   
بالالار آناسیندان   
آیری دوشه نده آغلار   
*
آغلارام اؤز گونومه
گولرم اؤز گونومه
فلک دوشسه الیمه
سالارام اؤز گونومه
*


2026-01-03

روز مولا علی و پدر

پدرم

دارد برف می بارد و از پشت پنجره دانه های رقصان وسفیدش را تماشا می کنم. به یاد پدر می افتم. پدرم که پشت و پناهمان بود. با دل مهربانش، با تلاش بی وقفه اش، با نگاه های نگرانش. نه تنها پدر که رفیق شفیقمان بود. صبح های سرد و برفی زمستان، پس از صبحانه دستم را در دست می گرفت و مرا تا دم در مدرسه می رسانید. گاهی در راه می گفتم:« آقام می خواهم سرسره بازی کنم.» با صدائی مهربان و آرام جواب می داد:« آن وقت کف کفش هایت لیز می شود وبه هنگام راه رفتن معمولی نمی توانی خودت را کنترل کنی زمین می خوری و زخمی می شوی.» بعد از ظهر در گوشه ای از حیاط بزرگ خانه مان با انباشتن برفها  روی هم، برایمان زمین سرسره بازی درست می کرد. یادش به خیر. چقدر با حوصله و مهربان بود.
پس از انقلاب تولد مولا علی را روز پدر اعلام کرده اند. مولا علی که سرور است و والا مقام. روز مولایم علی و پدرم، جان و دلم مبارک
*
شعر پدر
شاعر: استاد شهریار

دلتنگ غروبی خفه، بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را

یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کله ی پوک و سرو مغز پکرم را

هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهی است که خواهد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را؟

رفتم که به کوی پدر و مسکن مآلوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را

گفتم به سرراه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را

گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
زان منظره باری بنوازد نظرم را

کانون پدر جویم و گهواره ی مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را

تا قصه ی رویین تنی و تیر پرانی است
از قلعه ی سیمرغ ستانم سپرم را

با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
می رفتم و مشغول جویدن جگرم را

پیچیدم از آن کوچه ی مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را

افسوس که کانون پدر نیز فرو کشت
از آتش دل باقی برق و شررم را

چون بقعه ی اموات فضایی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را

درها همه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را

درگرد و غبار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هوی و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پیش
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را؟

ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را

یک بچه ی همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه ی سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را

میخواستم این شیب و شبابم بستانند
طفلیم دهند و سر پرشور وشرم را

چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را

کم کم همه را درنظر آوردم و نا گاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را

گویی پی دیدار عزیزان بگشودند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را

یک جا همه ی گمشدگان یافته بودم
از جمله "حبیب" و رفقای دگرم را

این خنده ی وصلش به لب آن گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

این ورد شبم خواهد و نا لیدن شبگیر
وان زمزمه ی صبح و دعای سحرم را

تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را

یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه ی دیوار در خانه سرم را

صوت پدرم بود که میگفت چه کردی؟
درغیبت من عا یله ی در بدرم را

حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را

فی الجمله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبد فرصت صبر و ظفرم را

اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه زنگ و کدرم را

ناگه پسرم گفت چه میخواهی از این در؟
گفتم : پسرم بوی صفای پدرم را

*

سال 2026 هم آمد

 سال جدید آمد و خدا خیر کند

از روز پنجشنبه مصادف با دهم دی ماه سال 1404 سال جدید میلادی 2026 شروع شد. ترقه بازی و جشن و شادی و سرور، جایش را به مرگ ومیر و فلاکت داد. در آتش سوزی در یک بار در سوئیس موجب کشته شدن بیش از چهل نفر شد. سرقت از بانگی در شهر گلزن کیرشه آلمان، خبرساز شد و سبب اضطراب و ناراحتی مردمی که ذخیره های خود را در اشپارکاسه به امانت گذاشته بودند و در یک چشم برهم زدنی دستشان خالی شد.
سرانجام اخبار وطنم آرامش از دل و جانم ربود. من در این روز پدر، دلتنگ دستان پینه بسته پدرانی هستم که با هزار زحمت و رنج و تلاش فرزند بزرگ کرده اند. من نگران مادرانی هستم که با خون جگر فرزند بزرگ کرده اند. من در سوگ جوانانی می گریم که هزاران آرزوی نرسیده در دل دارند و داشتند. چه شده است که مردم می گویند:« رحمت به کفن دزد قدیمی»

لعنت بر شیطان که دلم نمی خواهد بگویم: سالی که نکوست از بهارش پیداست.

2025-12-29

تبریز

عکس بالا:  تبریز - دربند جامبران - مسجد مولانا
عکس پایین: تبریز -  ورجی باشی - ورجی مچیدی











نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد؟
که باز با صنمی طفل عشق می بازم
بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزیز من، که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار، آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از چه کنم، خانگی است غمّازم
زچنگ زهره شنیدم که صبح دم میگفت
غلام حافظ خوش لهجۀ خوش آوازم
حافظ شیرازی

2025-12-28

گرافیست آلمانی Jacques Tilly

 Jacques Tilly  

او متولد 27 یونی 1963 شهر دوسلدورف آلمان است. طراحی هایش را از جشن های کارناوال ( شادپیمائی ) می شناسم. مراسم کارناوال هر ساله در آلمان و بیشتر کشورها برگزار می شود. این رقص ها و شادیها اکثرا با انتقاد و اعتراض مسالمت آمیز از سیاست دولت ها و کشورها، همراه است.
تیلی در کارناوال سال 2023 ، طرحی را داخل واگن کارناوال، از پوتین را به نمایش گذاشت. در این واگن پوتین داخل وانی پر از خون نشسته و دارد تن و بدنش را با خون شستشو می دهد. او به این وسیله پوتین را مقصر جنگ و کشتار مردم بی پناه اکرائین نشان داد. بیشتر مردم موافق با این نظر تیلی مبنی بر این که پوتین جنگ را آغاز و مردم بی گناه را به کشتن داد و می دهد، موافق بودند و هستند.
اکنون دولت خشمگین روس، بر این طرح و نمایش کارناوال اعتراض و برعلیه این گرافیست شکایت کرده است.
اما تیلی، این گرافیست عقب نشینی نمی کند و می گوید که برای کارناوال سال 2026 طرحی دیگر از ستم های پوتین را به نمایش خواهد گذاشت.

2025-12-27

صدای گریه می آید

اما اونون شماتتی، آللاها خوش گلمیوبن
گئتدی منیم حیاتیمی ویردی داشا چیخدی باشا

« شهریار»
*
دارد می نالد و می گرید و می سوزد. دلداریش می دهیم. خدا بزرگ است درد داده و درمانش نیز. اما او می گوید:« خدا درد داده و این بار درمانش را نداده. بیمار بود و هرچه می گفتم که باید به پزشک مراجعه کند گوش نمی کرد. فکر می کرد علت نفس تنگی و سرفه های بی امانش سیگار است و باید ترک کند. هر بار وعده می داد که از شنبۀ هفتۀ بعد دیگر سیگار نخواهد کشید. حالش روز به روز بدتر می شد. دیر جنبید و اکنون پزشک می گوید که این بیماری سرطان است و خیلی هم پیشرفت کرده و چند ماهی بیشتر وقت ندارد. می دانم که به من خیلی ستم کرده اما دوستش دارم و بی او، چگونه زندگی کنم؟ از بیوه زن بودن می ترسیدم. حالا آمد به سرم از آنچه می ترسیدم.»
برای آرام کردنش حرفهائی می زنیم. برایش آرزوی صبرمی کنیم زیرا که امیدی برای شفای شوهرش نیست و به گفته خودش آمادۀ رفتن است و در انتظار عزرائیل.
او می رود و ما میمانیم. ته دلم می گویم که بیوه زن بودن هزار بار بهتر از داشتن شوهر ستمگر است.
من:« زن بیچاره! زندگیش پر از درد و ماجرا و بدبختی است. روی خوش ندید. صدای گریه اش قطع نشد. چه زن نگون بختی!»
هاله:« سال گذشته زیر مشت و لگد همین مرد له شد و صدای گریه هایش دل و جگرمان را سوزاند. زمستان سرد و برفی شب تا سپیدۀ صبح پشت در خانه نشست و از سرما لرزید و صدایش درنیامد. کارگری کرد و شوهرش دستمزد ناچیزش را از دستش گرفت و برای خودش سیگار و مشروب خرید. اکنون هم باید دردها و ناله های مرد را تحمل کند. خدا صبرش دهد.»
من:« یادت می آید چند ماه پیش زن بیچاره را کتک می زد و می گفت برو بمیر تا از دستت راحت شوم؟ شماتت کرد و به قول مرحوم شهریار خدا را خوش نیامد و مرگ را به سراغش فرستاد.»
هاله:« نگو! زبانت را گاز بگیر! تو هم داری شماتت می کنی.»
من:« شماتت نمی کنم. میخواهم بگویم که خدا هست و می بیند و می شنود و خودش بهتر از ما راه چاره را می داند. راستی، زورگو و ستمکار همه جا هست. مرد و زن، مسلمان و مسیحی و کافر، فرقی نمیکند. خدا ریشه ستم را بخشکاند. انشالله.»
هاله:« آمین.»

2025-12-25

رغایب

آخرین پنج شنبه از ماه رجب

باز سالی دیگر سپری شد و رغایبی دیگر از راه رسید. یعنی اولین پنج شنبه از ماه رجب، یعنی جشن پدرم، شیرینی خوران مادرم، خرما خوران برادرم که نوبت را رها نکرد و حلواخوران عزیزی دیگر. چگونه می توانم شیرینی و خرما و حلوا را، داخل سینی بچینم و به آرامگاهتان ببرم؟ آخر به قول شاعر« پای ما کوتاه و منزل بس دراز»
ای دلم، ای دل خونبارم، ارام باش و شیون مکن. بگذار که در این روز عزیز، فاتحه ای بخوانم بر روح عزیزانم. ای اشک دیدگانم را تار نکن تا ختم کنم « یس» را که برایشان شروع کرده ام.
امشب چهار شمع به یاد چهار عزیز روشن می کنم و چشم انتظار شاپرکانی هستم که دور شمع بگردند و بسوزند و خاکسترشان به سویشان پرواز کند و سلامم را برساند.  

*

گول اوسته بولبول قونار  
بولبول سوز گوللر سولار  
قارداش آدی گلنده  
اوره گیم قانا دولار  

*
سنگریم قالام قارداش  
قویما تک قالام قارداش  
قییما بو غربت ائلده  
بئله آغلار قالام قارداش  

قیشی دایان یاز آغلا
منیم بو دردلریمی
بیر خزله یاز آغلا
*
یاییلدی گون باغلارا
شئح دوشدو یارپاغلارا
حئییف سنین بو جانین
قاریشدی تورپاقلارا
*
خوروز بان وئرن یئرده
یارام قان وئرن یئرده
آنا گلسین یئتیشسین
اوغول جان وئرن یئرده
*
قارداشیم تیکه – تیکه
دوغراننام تیکه – تیکه
آنام ساچینی یولدو
کفنین تیکه - تیکه
*
منه فلک ائیله دی
اوخون له لک ائیله دی
گیردی گوللو باغیما
الک – الک ائیله دی
*
عزیزیم فنر کئچدی
اود سؤندو، فنر کئچدی
عزرائیل سینه ن اوسته
قلبیمدن نه لر کئچدی
*
عزیزیم قاراسینا
گؤزلرین قاراسینا
آنان قربان اولایدی
اوره یین یاراسینا
*
عزیزیم قازان آغلار
اوت یانار قازان آغلار
بوردا بیر غریب اؤلوب
قبرینی قازان آغلار
*
من آنامی گؤرمدیم
آغ ساچینی هؤرمدیم
بیر خلوت یئر تاپمادیم
دانیشمادیم گولمدیم
*
گئتدیم آتام ائوینه
غملی کؤنلوم سئوینه
سنی اوردا گؤرمدیم
بنزه دی یاد ائوینه
*